close
تبلیغات در اینترنت
خرید دامنه
داستان خاله پیرزن وروباه بدجنس
پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
داستان خاله پیرزن وروباه بدجنس
نوشته شده در جمعه 01 آذر 1392
بازدید : 163
نویسنده : aliigoli

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.توی یک روستای سرسبز و قشنگ میون درختها و گلهای رنگاوارنگ یه پیرزن مهربون زندگی میکرد.پیرزن تک و تنها بود و تنها همدمش طوطی سخنگو و قشنگی بود که پیرزن اونو با دستای خودش بزرگ کرده بود.پیرزن به طوطی سخنگو وابستگی زیادی داشت و اگر یک روز با او حرف نمیزد از غصه دق میکرد.روز ها و هفته ها می گذشت و خاله پیرزن و طوطی در کنار همدیگه زندگی خوبی رو سپری میکردند

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود.توی یک روستای سرسبز و قشنگ میون درختها و گلهای رنگاوارنگ یه پیرزن مهربون زندگی میکرد.پیرزن تک و تنها بود و تنها همدمش طوطی سخنگو و قشنگی بود که پیرزن اونو با دستای خودش بزرگ کرده بود.پیرزن به طوطی سخنگو وابستگی زیادی داشت و اگر یک روز با او حرف نمیزد از غصه دق میکرد.روز ها و هفته ها می گذشت و خاله پیرزن و طوطی در کنار همدیگه زندگی خوبی رو سپری میکردند.غیر از طوطی خاله پیرزن چند تا مرغ و خروس کاکل زری هم توی خونه اش داشت که هر روز براش تخم میگذاشتند.دلیل اینکه خاله پیرزن به طوطی دم قرمزش بیشتر از حیوونای دیگه اش وابستگی داشت این بود که او میتوانست حرف بزنه و مونس و همدم خاله پیرزن باشه وگرنه خاله پیرزن همه حیوونای توی خونه اش رو دوست داشت.توی اون جنگل سرسبز و قشنگ یه روباه بدجنسم زندگی میکرد.روباه از طوطی متنفر بود چونکه هر با که میخواست مرغ و خروسهای پیرزن رو بدزده طوطی بلافاصله پیرزن رو باخبر میکرد و روباه مجبور میشد فرار کنه.روباه مکار خیلی دلش میخواست طوطی دم قرمز رو یه لقمه چپش بکنه.همیشه با خودش میگفت:یعنی میشه من یروز این طوطی لعنتی رو بگیرم و بخورمش تا از شرش خلاص بشم؟خلاصه روباه هر روز یواشکی به خونه پیرزن مهربون میومد تا بلکه بتونه نقشه شومش رو عملی کنه اما هر بار ناکام می موند تا اینکه یک شب وقتی خاله پیرزن خواب بود روباه آهسته و پاورچین وارد خونه شد و یواش یواش رفت به سمت اتاق . طوطی وخاله پیرزن خواب بودن.روباه میدونست که اگه گیر بیفته کارش تمومه اما به خودش جرات رفتن به داخل اتاق رو داد و آروم آروم رفت به نزدیک قفس طوطی اما همین که خواست در قفس رو باز کنه طوطی بیدار شد و شروع کرد به داد و فریاد زدن.روباه که قلبش داشت از جا کنده میشد فورا برگشت تا فرار کنه اما خاله پیرزن پشت سر او ایستاده بود و توی یه چشم بهم زدن روباه رو گرفت و با طناب پاهای اونو محکم بست بعد رفت چاقوی تیزش رو آورد و دم روباه رو برید.روباه گریه کنان به پیرزن التماس کرد و گفت:ای پیرزن مهربون تو رو خدا منو نکش،بزار زنده بمونم.قول میدم که دیگه هیچ وقت شما رو اذیت نکنم.قول میدم که دیگه هیچوقت اینجا نیام.پیرزن که خیلی مهربون بود دلش به رحم اومد و از کشتن روباه صرف نظر کرد و با لحنی تهدید آمیز بهش گفت:ای روباه بدجس میخواستم بکشمت اما خیلی خب حالا که قول دادی دیگه روباه خوبی باشی تو رو هلاک نمیکنم اما اگر فقط یک بار دیگه سر و کله ات اینجا پیدا بشه با همین چاقو سرت رو میبرم فهمیدی؟

روباه قول داد تا دیگه هرگز اونورا پیداش نشه اما خب به حرف روباه نمیشه اعتماد کرد.بهرحال پیرزن روباه رو رها کرد و بهش فرصت زندگی دوباره ای رو داد اما برای اینکه درس عبرتی بگیره دمش رو پیش خودش نگه داشت.روباه نیز سرخورده و خجل زده خونه ی پیرزن رو ترک کرد و با سرعت به سمت جنگل فرار کرد.اما...




مطالب مرتبط با این پست
.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی